ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

131

قصص الانبياء ( فارسى )

بسازيد و همه را سلاح داد . چهل هزار سوار را بسلاح بپوشانيد « 1 » و برنشاند . باز خبر بملك رسيد گفت چه بودست . گفتند كه صاع تو بدزديده‌اند ، اكنون با اين غريبان بازيافتند ، و يكى از ايشان بگرفتند ، ايشان حرب مىكنند با يوسف . ملك كس فرستاد بيوسف كه من نيز برنشينم . يوسف كس فرستاد كه ملك دل فارغ دارد كه من خود اين كار را كفايت كنم . پس ديگر روز هر يكى از اين برادران ] b 75 [ از دروازهء درآمد و حمله بردند . يهودا بانگى بكرد چنان كه بيشتر خلق بيهوش شدند و بسيار زنان بار بنهادند از هيبت « 2 » بانگ او . و شمعون از يك دروازه درآمد ، آن چهل هزار سوار چون او را بديدند همه بر يكديگر افتادند ، و هر كراچوبى مىزد ناچيز مىشد . و لاوى سنگى بر كوشك ملك زد چنان كه همه در هم شكست . چون يوسف آن حال بديد دانست كه اهل مصر بايشان طاقت ندارند و اين كار تباه شود . وى آن دستار « 3 » ابرهيم خليل عليه السلام آورد و بريشان افشاند همه سست شدند . چون يوسف بدانست كه سست شدند حمله درآورد و همه را بگرفت . خبر بملك رسيد شاد شد ، و صفت مردى يوسف بگفتند ملك را خوش آمد بر جاهش زيادت شد ، و او را دوستر گرفت ، و اهل مصر بياراميدند . و ايشان را حبس فرمود . گفت ندانستيد كه ما را نيز اينجا مردانند ؟ ايشان گفتند اين كار آسمانيست و اگر نه هيچ‌كس با ما طاقت نداشتى . و يوسف كس فرستاد تا آن بارهاى ايشان بازآوردند . ايشان با يكديگر گفتند ناچار اينجا چيزى شايد بودن ، يا از معجزهء پدران ما اينجا چيزى بود .

--> ( 1 ) - بسلاح تمام درآورد ( 2 ) - از هيبت وقرع ( 3 ) - داستار